بانوی سووشون


Sans titre.jpg

... گریه نکن خواهرم. در خانه‌ ات درختی خواهد رویید و درخت‌ هایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت ... و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌ آمدی سحر را ندیدی؟...!
... ... آدمیزاد حکایتی است. می تواند همه جور حکایتی باشد. حکایت شیرین، حکایت تلخ، حکایت زشت ... و حکایت پهلوانی ... بدن آدمیزاد شکننده است اما هیچ نیرویی در این دنیا به قدرت نیروی روحی او نمی رسد، به شرطی که اراده و وقوف داشته باشد...! (سووشون)

سایت انسان شناسی و فرهنگ

  • سيمين رفت؟ سيمين ماند‎
  • غلامرضا امامي


براي همه... «آتش خاموش»ي نبود شعله مهرش همه را ‌گرم مي‌كرد... «شهري چون بهشت» مي‌خواست براي همه... حالا در سوگ او مويه كنم و «سووشون» بخوانم و با خود بگويم «بنال وطن»... پس از او «به كي سلام كنم؟»... دم غروب پنجشنبه غروب كرد شهرزاد قصه‌گوي ما... به بهاران زاده شد. پنجشنبه هشتم ارديبهشت 1290 در شهر شيراز شهر شعر و گل... و در روزهاي آخر زمستان پنجشنبه پر كشيد هشت مارس. روز جهاني زن - هجدهم اسفند 1390... كتاب زندگي‌اش بسته شد... شهرزاد قصه‌گو ديگر قصه نمي‌گويد... ديگر قصه نمي‌نويسد. مي‌گفت: هر نويسنده‌اي يك پا مورخه منتها مورخ دل آدمه... سيمين سايه‌اش گسترده بود... نخستين بانوي دكتراي ادبيات فارسي. نخستين رييس كانون نويسندگان ايران. استاد هنر دانشگاه تهران. كسي كه كتاب‌هايش به حدود 20 زبان‌ ترجمه شده وقتي پاي حرفش و نقلش به قول شيرازي‌ها مي‌نشستي. در چشمان پرمهرش و در آواي كلام ته‌لهجه شيرازي‌اش آرام مي‌شدي. مثل مادري مهربان... سفره دل باز مي‌كرد و حرفت را مي‌شنيد. و اگر از دستش كاري برمي‌آمد ‌گرهت را مي‌گشود... راهي مي‌نمود. سيمين عاشق زندگي و زيبايي بود. از دشمني بيزار بود. يك‌بار گفت: اي‌كاش دنيا دست زن‌ها بود. اگر دست زن‌ها بود جنگي نبود. صلح و دوستي بود. خوب زندگي كرد. دكان دونبشي باز نكرد. نقابي به چهره نزد. دل و زبانش يكي بود. به مصلحتي قلم نزد و حقيقت را به مصلحتي نفروخت. گوهر كلام را در جانش پاس داشت و در پاي خوكان نريخت. به آنچه مي‌نوشت ايمان داشت. تصوير‌گر هنرمند و جذاب زمانه و زندگي‌اش بود. ... امروز در اتاقش نوشته‌ها و پوشه‌هاي بسيار ديدم كه مي‌خواست سروسامانش دهد. اميدوارم اين نوشته‌ها بماند و سر‌گردان نشود مثل «كوه سرگردان»... سيمين قصه‌ها نوشت... اما زيبا‌ترين قصه. قصه زندگي‌اش بود.